آیا اسلام سیاسی مفهوم خارجی دارد؟!
جدایی دین از دین از سیاست درست است یا تلفیق این دو موضوع باهم؟!
اساساً جریان روشنفکری و جریان مذهبی چقدر میتوانند باهم هم مسیر باشند؟!
الا این دو جریان قابلیت نزدیک شدن به یکدیگر رادارند یا خیر؟! اینها سوالاتی است که سالها (علی الخصوص سالهای پس از انقلاب) در محافل درس و بحث و اجرا مطرح شده و چه بسا زد و خوردهای تریبونی و مطبوعاتی واجرایی که بر سر این مساله رخ نداده است.
فارغ از تمامی نظریات سهل ممتنع که در راستای پاسخگویی به این سؤالات آمده و چه بسا که بعضی از آنها گوش مردم بینوا را که چه عرض کنم حتی گوش فلک را هم کر کرده است بد نیست کمی تاریخ را تورق کنیم و در شرح حال مسلکهای در کوران وقایع به فراموشی سپرده شده به بازگویی الگوهایی بپردازیم که پردهها را کنار زده و معارف سیاسی و عقیدتی غیر قابل انکاری را در نظر خلق پدیدار میسازند.
در این میان اما نقل احوالات دو پسر عمو به قصد قیاس منش عرفی و سیاسیشان با یکدیگر خالی از لطف نیست. دو پسر عمویی که یکی به راه حوزه و طلبگی رفت و دیگری در مسیر روشنفکری مدرن امروزی گام برداشت. پسر عموی اکبر را همه با نام سید محمود طالقانی میشناسند همانی که بعدها پیشوند آیت اله به خود گرفت و اما پسر عموی اصغر را بگذارید در بخش دوم نگاشته و پس از توصیف و تحلیل مرام عمو زاده نخستین به میان آورم.
سید محمود طالقانی فرزند سید ابوالحسن علایی طالقانی بود که در سن هجده سالگی و پس از فراگیری مقدمات علوم دینی در نزد پدر راهی حوزه علمیه شد وی بالاخره در سال ۱۳۱۸ وپس از کسب اجازه اجتهاد از شیخ عبدالکریم حائری یزدی از قم به تهران بازگشت. رسم مالوفه حوزه که این روزها نیز هنوز معتقدین سنتی و پابرجایی دارد بر این بود که حوزه باید اصالت خود را حفظ کند و نیازی به ارتباط با مراکز دانشگاهی و آکادمیک ندارد. طلبههای نشسته بر پای فقه و اخلاق سرآمدان را با بحثها و تئوریهای وام گرفته شده از منورالفکران کافر غربی چه کار؟!
سید محمود اما سری پرباد و تفکری نوگرا داشت. چنانچه در همان روزهایی که تازه از قم به تهران رجعت کرده بود شروع کرد به تفسیر قرآن-کاری که آن روزها متعصبین حوزه شمه ای از کفر و الحاد در دین تلقی میکردند.
همزمان با جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت و وقایع منتهی به کودتای ۲۸ مرداد به جرگه حامیان محمد مصدق پیوست و به حمایت تمام قد از او پرداخت. طالقانی هیچ گاه روند موسوم به ایزوله شدن جریانهای فکری و سیاسی و تفکیک آنها از یکدیگر را نمیپسندید و برعکس معتقد به تعامل و تسامح سازنده آرا بود در راستای همین مشی سیاسی بود که در سال ۱۳۴۱ و با همکاری مهندس مهدی بازرگان و دکتر یداله سحابی به تأسیس جریان نهضت آزادی ایران پرداخت و تا پایان عمر خود به عضویت بر آن باقی ماند.
نهضت آزادی همان جریان سیاسی-مبارزاتی بود که از حلقهی یاران و حامیان مصدق شکل گرفت و در قانون شناسی و اعتقاد بر قانون اساسی به عنوان یگانه محور انسجام حاکمیت شهره بودند. همان جریانی که در افت و خیزهای سیاسی پس از انقلاب و در شکاف با همرزمان مکتبی به سرنوشت حذف دچار شدند.
فعالیتهای طالقانی تنها محدود به همکاری با ملیون نشد بلکه مسجد هدایت تهران را به قلب تپنده فعالیتهای سیاسی بازار تبدیل کرد و از دل آن هیئت موتلفه اسلامی را که متشکل از مذهبیون بازاری بود جوشاند. این همان تشکلی بود که با چهرههایی چون حبیب اله عسگر اولادی شهره شد و در آرایش سیاسی پس از انقلاب مبنای جریان راست سنتی گردید. تبلیغاتش در مسجد هدایت نیز نوگرایانه بود. به طوری که از سخنرانان غیر روحانی دعوت به عمل میآورد و خود در پای سخنرانی آنها می نشست.
روحیه بحث و نقد و گردآوری عقاید گوناگون به دور یکدیگر دیگر جزو ویژگیهای ذاتی آیت اله در رفتارهای مبارزاتیاش شده بود به طوری که در آن چند سالی که به جرم فعالیتهای ضد رژیم به زندان افتاد در میانه سخنرانیها و هیئتهای عزاداری ای که به راه میانداخت تریبونهای آزاد ترتیب میداد و در خلال موعظههای خود حتی به توده ایها نیز که در آن روزگار در کنار مذهبیها بخشی از زندانیان سیاسی را تشکیل میدادند امکان اظهار نظر میداد.
جهت گیریهای سیاسی و اجتماعی سید محمود طالقانی در پس از پیروزی انقلاب نیز قابل توجه است. وی شاید تنها روحانی بود که به قانون اجباری شدن حجاب و آزارو اذیت زنان خیابانی اعتراض کرد. نام طالقانی همچنین بانام شورا پیوند خورده است. وی نخستین کسی است که پس از انقلاب از شورا سخن گفت و آن را در قالب طرحی چهارماده ای به عنوان ابزاری برای شراکت مردم در حاکمیت –اصلی حیاتی و امری ضروری-برای کشورداری دانست.
شاید با نظر و پافشاری او بود که موضوع شوراهای شهر و روستا در بندهای قانون اساسی گنجانده شد. اگرچه پس ازبیست سال با برگزاری اولین انتخابات عملیاتی شد و هرچند به اعتقاد نویسنده برای باز یابی بیش از پیش قدرت خود در راستای توازن قدرت در لایههای زیرین جامعه هنوز چشم به راه لطف مجلس نشینان است. طبیعی است که این چنین رفتار آیت اله طالقانی از او یکی از نخستین تئوریسینهای اسلام سیاسی را ساخت که در آن در عین قدرت به اشتراک گذاشتن آرا و افکار مختلف همچنین از پدیده ای جدید به نام استبداد دینی ابراز نگرانی کرد.
القصه طالقانی پیرمرد خوشرویی بود که روشنفکرانی چون شریعتی و بازرگان را ستود. برسر مزار مصدق گل گذاشت ودر نهایت از ملیون و توده ایهایی که بعضی هیچ گونه التزامی به دین و تشریع نداشتند گرفته تا اسلام گرایان رادیکال که جهت پایداری شریعت دست به اسلحه بردند-همه به او لقب پدر انقلاب دادند.
از شرح و احوالات و مرام پسرعموی نخستین که بگذریم به دومین پسر عمو مرسیم که به طبقه روشنفکران تعلق داشت وکسی نیست جز جلال آل احمد.
جلل آل احمد فرزند سید احمد حسینی طالقانی بود که پس از پایان یافتن تحصیلاتش در دوره دبیرستان و به قول خودش کسب توشیح دیپلم با با اصرارپدر برای تحصیل در علوم دینی راهی حوزه علمیه نجف شد. اما این سفر چندماهی بیش دوام نیاورد و جلال را به ایران بازگرداند. این رویگردانی از تحصیل در حوزه موجبات رنجش خاطر پدر مذهبیاش را فراهم نمود به طوری که آن را شروع فرایند لامذهبی شدن در جلال دانست.
جلال را شاید نشود همانند پسرعموی طلبهاش انسانی مذهبی خواند اما شکی نیست که ریشههای عمیق خانوادگی داشت و شاید همین سبب شد تا بر خلاف بسیاری از هم مسلکان خود که مذهب را افیون تودهها میخواندند و در نوشتهها به رد کامل پدیده دین می پرداختندجلال در نوشتههایش میان سیاست و ادب-ایمان وکفر-اعتقاد مطلق و بی اعتقادی در جدال باشد.
آن روزها با اوج گرفتن قدرت سیاسی کمونیسم-تفکرمارکسیسم-تبدیل به کعبه آمال منورالفکران شده بود و به تبعیت از آن به شمع جمع احزاب وابسته به این مرام بدل گشته بود. تب فزاینده این فضا جلال را هم گرفت و تأثیر قلم چندتن او را به عضویت حزب توده کشاند. اما از آنجا که جلال خوب می دید-خوب میشنید و سر نترسی هم داشت سرانجام خود را از این جمعیت سیاسی منفک کرد. جریان جداشدنش آن طور که مخصوص قلم رندانه خودش است بدین گونه توصیف شده که در جریان برگزاری یک تظاهرات که حزب توده در دفاع از واگذاری یک امتیاز نفتی به شوروی ترتیب داده بود ناگهان جلال خود را آلت دست بیگانگان احساس کرد واز احساس شرم فزاینده ای که در درونش قوت گرفت وبرای دیده نشدن در درون آن جمع دور از چشم مردمان دزدانه به کوچه سید هاشم تپید و برای همیشه از آن مرام سیاسی خداحافظی کرد.
اما آنچه که نویسنده را به صرافت توصیف این فرد و در نهایت قیاس با عموزاده خود انداخته است شاید از همین جا شروع میشود. جلال برعکس بسیاری ازهم طبقههای فکری خود که مردم عادی و رنج کشیده و محروم را مشتی گره گوری شپش زده و محکوم به زوال در پهنه تاریخ می دانستند-به آنها چون منابع غنی دانش مینگریست. میخواند و میخواند. سفر میکرد و با چه ریاضتی وجب به وجب خاک این کشور را گاه با پای پیاده و گاه با وسایل محقر میپیمود و با سلوکی دردناک با همه گروه مردمی دمخور میشد.
بارها میشد که در یک قهوه خانه دود زده و در یک دهکده گمنام ساعتها پای صحبت یک پیرمرد جلنبر و یا یک جوان خسته و آفتاب خورده و از کار باز گشته می نشست و از ذهن تار آنها حقایقی را بیرون میکشید و بهانهی نوشتن بسیاری از آثار خود میکرد. شخصیت اصلی بسیاری از داستانهای جلال همانند زن زیادی-سه تار –مدیرمدرسه در دنیای واقعی نمود داشتهاند و چه بسا از اینکه قهرمان داستانهای جلال واقع شده اندو روحشان بی اطلاع بود.
شاید برای همین است که نوشتههایش این چنین ملموس-کاربردی- و نزدیک به دنیای واقعی است. این سرک کشیدن به هر سوراخ و سنبه و نشستن با همه جور آدمی بود که در نهایت مجموعه مقالات ارزشمندی را در قالب”تک نگاریهای دهات ایران”از قلم او مستخرج ساخت و اطلاعات ارزشمندی را در زمینه مردم شناسی و بازگویی فرهنگ و رویههای اجتماعی اقشار به دست میدهد.
به هرحال جلال عضوی از طبقه روشنفکران بود که به آنها فهماند موجهترین راه برای ترمیم و اصلاح یک جامعه نزدیک شدن به متن مردم وشناخت آنها و ساطع کردن نظریه متناسب با شرایط بومی تصویر شده از دل حقایق بیرون آمده از جامعه است.
سید محمود طالقانی و جلال آل احمد را شاید بتوان دو تفکر قرار گرفته همانند دو نقطه در ابتدا و انتهای یک خط مستقیم دانست که عزم در حرکت به سوی یکدیگر کردهاند و چه آرمان شهری شود آنگاه که این دو نقطه در میانه راه به یکدیگر برسند و مرامهای فکری این دو عموزاده دست در دست یکدیگر قرارگیرد و جامعه را به تقلید از منش آیت اله طالقانی که در عین جوشیدن از دل مردم و قرارگرفتن در مقام یک مجتهد دینی به تسامح و گردآوری افکارو آراء مختلف در کنار هم و بالا بردن قدرت تحمل یکدیگر تشویق کند و خواص را با تأثیر از افکار جلال آل احمد دعوت به نزدیک شدن به تودهها و توصیه به شناخت هنجارها و ناهنجاریهای اجتماعی سیاسی و فرهنگی به صورت عملی و کاربردی مطابق با مؤلفههای بومی نماید.
در پایان برای ارائه مصداقی از عرایض تقریر شده به نقل خاطرهای مشترک از این دو پسرعمو میپردازم.”روزی جلال همراه با برادرش شمس از جاده شمیران عبور میکردند. پایین تر از خیابان اسدی جلال متوجه سیدی در کنار خیایان شد. توقف کردند. سید محمود طالقانی پسرعمویشان بود. او را تا مرکز شهر رساندند. در راه جلال از آقای طالقانی پرسید: شما هم ما را بی دین می دانید؟ آقای طالقانی پاسخ داد: دوستان مرا بی دین میخوانند چون در مسجد هدایت در محله عرق خورها نماز میخوانم. همه میگویند او لامذهب است در محله عرق خورها رفته و میخواهد نمازخوان تربیت کند. اما من معتقدم که اگر در میان همین عرق خورها دو نفر پیدا شوند که نماز بخوانند من وظیفهام را انجام دادهام.تو برو کار خودت را بکن در سفرنامه حج (اشاره به خسی در میقات) چیزهایی نوشته ای که من نتوانستهام آنها را ببینم و برای همین دوبار دیگر به حج رفتم”
نویسنده: راضیه سلیمیان